همراز

همراز
عيدانه...

سَ لامٌ عَلَی نُوحٍ فِی العَالَمِینَ

سَ لامٌ عَلَی اِبراهیمَ

سَ لامٌ عَلَی مُوسی وَ هَرُونَ

سَ لامٌ اِل یَاسینَ

سَ لامٌ عَلَی المُرسَلینَ

سَ لامٌ قَولاً مِن رَبٍّ رَحیمٍ

سَ لامٌ هِیَ حَتَّی مَطلَعِ الفَجرِ

.

ماهی های سفره هفت سین امسالمان...

 

ماهی های سفره هفت سین امسالمان...

ریز نوشت ۱:امسال قرار بود توی صحن سقا خونه، رو به روی ایوون طلا ، همون جایی که برق گنبد طلای آقا تو چشام می افته هفت سین دلم رو پهن کنم......قسمت نشد...

ریز نوشت ۲: ۲۸ اسفند ماه همراز ۱ ساله شد......بعضی ها گفتند جشن بگیر.....دیدیم خرج دارد ......نگرفتیم...

راز بگشا        link        سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا


اين روزها...

    

همچون غنچه ای به امید جامه از تن دریدن .....

و همچون ابری پر از هوس باریدن......

نگاهی منتظر که در نقطه ای خیره مانده است...

خیره...

خیره...

این روز ها چه قدر نقاط خیره شده ام فراوانند....

چه قدر انتظار بهار مضطربم می کند.....

دیشب به سراغ شمع های خاموشم رفتم.....

هیچ یادم نبود که مدت هاست به شعله شمعی خیره نشده ام......

هیچ حواسم نبود که مدت هاست با شمع سوختن را فراموش کرده ام......

هیچ یادم نبود......

.

.

و دیروز به حال خرمالوهای باغچه غبطه خوردم.....!!!

راستی چرا درخت خرمالوی حیاطمان اینقدر استقامت نشان می دهد...؟!

هنوز  تک خرمالوهای کال و نرسیده اش  به امید بهار روی شاخه ها نشسته اند...

و هر روز که به بهار نزدیک تر می شویم.....میوه هایش پیر و سیاه و چروکیده تر می شوند.....

به امید بهار؟!

خرمالو که بهار نمی بیند.....پس این همه استقامت؟!

.

.

این روزهایم پر شده است از :

نرگس های خشک شده در گلدان ......

صدای چک...چک باران...

حجم انبوه کتاب های نخوانده....

و من که .... هستم...

هوا هم که می گیرد....دلم می لرزد از این همه ابرهای خاکستری....

پشت شیشه پنجره....

هی...خدا...خدا می کنم که ای کاش ببارد.....ببارد

نمی دانم ....

.

.

این روز هایم پر شده است از :

انتظار...

انتظار...

انتظار...

راز بگشا        link        پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا


بيداری...

مرور که می کردم رسیدم به:

*...وَ اِن تَصبرُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ ذَلِکَ مِن عَزمِ الاُمُورِ.

.

.

و دیدم چه قدر دورم.....دور...!!!   

و من در این همه بیداری به کما فرو رفته ام باز ... !!!

من دستانم ناتوان است...........تو گره بزن.

.

.

* قسمتی از آیه ۱۸۶ سوره آل عمران:... و اگر صبر پیشه کردید و پرهیزکار شدید(البته ظفر یافتید) که ثبات و تقوا سبب نیرومندی و قوت اراده در کارهاست.

 

راز بگشا        link        جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا


قصه من و تو...

همیشه حواست جمع جمع است....

همیشه وقتی تو را می خوانم.... هستی....

همیشه وقتی صدایت می کنم .... برایم بلند می شوی.....

و می آیی نزدیک..... و زانوانم را که از شدت بی ثباتی کرخت شده است حرکت می دهی.....

چه دردی می کشم ....وقتی صدای غضروف های پیر شده ام را از لا به لای این همه تزویر می شنوم....

سر که بلند می کنم ، می بینم.....

تو هنوز هم کنار منی .....

و من.... بلند بلند تو را می خوانم....

ان الله مولکم نعم المولی و نعم النصیر....

و تو.... آرام آرام نوازشم می کنی....

و من..........

و تو..........

چه قصه ی زیباییست.....

قصه ی من و تو.......

و من ....بلند بلند تو را می خوانم....

و تو .... آرام آرام نوازشم می کنی....

و من......

و تو......

ریز نوشت : این دعوت نامه ما هم که هنوز مهر تآیید نخورده.....دلم شور می زند......که مرا نخواهد.......دعا کنید که دلش برایم تنگ شده باشد.......

راز بگشا        link        جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا


آخرين...

همیشه آخرین ها خاطره می شود...

چه خوب و چه....

مثل همین حکایت آخرینِ ما....

انتخاب واحد... حذف و اضافه... آن هم از نوع مدرنیته اش_ ترجمه کنید: نفتی_

ترم آخر که دیگر هیچ چیز برایمان ناممکن نبود ... از اینکه مثل معدل الف ها ۲۴ واحد بگیریم...!!!

یا اینکه اگر دلمان خواست مشروط شویم و بعد ۲۴ واحد بگیریم...!!!

یا اینکه اصلاً واحد نگیریم...!!! که خودشان با کمال احترام تقدیممان می کنند...!!!

خوشحال بودیم...

بَه ...چه خیالات خوشی بود....یادش به خیر...

هیچ کدام از اینها به وقوع نپیوست....

نه ۲۴واحدی در کار بود... نه مشروطی.... و نه آخری....

همه اش ۱۶واحد قابل مانده بود که ۱۴ تای آن را هم به سختی با این سیستمی که گویی از زمان رضاخان خانه تکانی اش نکرده بودند....._به قول فائزه حتی کلمه بیگانه ولی آشنای  "refresh"  با گوش های مسئولینش نا آشنا بود_... ...

خلاصه گرفتیم.....

ولی به خاطر فقط ۲واحد.....

کار ما به این آموزش بی در و پیکر که خدایش آباد تر کند افتاد....

با این مسئولین  به ظاهر محترم ترش...که آدم باید قبل از حضور در این مکان ،حتما یک آیت الکرسی بخواند و به خودش فوت کند....

احترام متقابل !!!!.... این روزها کسی خبر ندارد کجا می فروشند....؟؟!!

فکر نمی کنم مجانی باشد !!!.... سیری چند؟؟؟!!!

آدم واقعا این جور جاها می خواهد از این همه بی فرهنگی در محیطی که ادعایش را می کنند فریاد بزند.....

مسئولی  که با بی ملاحظگی  تمام......

به تقاضای ما حمله ور می شود ....

وحکم معرفی به استاد را برایمان صادر می کند..... 

و این در حالیست که می شد این کار را نکرد...... آن هم ترم آخری که ....

حکمش مهم نیست.... مهم همان چیزیست که ما آدم های متفاوت را در کنار هم حفظ می کند.... مهم درک انسان بودن است..... آن هم از نوع بشر امروزی......!!!

کم گوئی کنم بهتر است …که همه شاید به نوعی سر نخ را گرفته باشند....

.

.

ریزنوشت : البته این قدر ها هم به روابط انسانی بدبین نیستم ها...... این یکی را زیاد دیده بودم.....!!!

 

راز بگشا        link        یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا


همه چيز...هيچ چيز...

Image hosting by TinyPic 

حالا دیگر این روزها می شود به همه چیز فکر کرد.....

همه چیز که مثل  چکه چکه های آب روی مغزم فرود می آیند و از چشمانم سرازیر می شوند.... همه چیز که می شود آنها را هیچ چیز هم نامید.....

مثل همه آن وقت هایی که روحم را قبض می کنند و وقتی می فهمند هنوز هم باید بمانم پسش می دهند....

مثل گره های کور...

مثل وقتی که نام علمی یک بیماری را فراموش می کنم....

یا همه ی لحظه هایی که رگبال های یک پروانه را می شمرم......

همه چیز می شود مثل هیچ چیز...... هیچ چیز...........

حالا دیگر این روز ها می شود به هیچ چیز فکر کرد.....

و خالی شد از همه ی قطره هایی که برای باریدن به صف شده اند....

و سبک شد از تمام نفس هایی که............... محبوس......

هیچ چیز .............. همه چیز..........

.

.

می بینید..........!!!!!

هیچ چیز را هم می شود فکر کرد....!!!

 

راز بگشا        link        پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا