همراز

همراز
بانو...

بانو...!

اجازه می دهید مادر خطابتان کنم...؟!

ریز نوشت: و این صدای شکستن ، صدای همیشه ی تاریخ می ماند...!!!

راز بگشا        link        دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا


ديوانگی...

ونسان ونگوگ

نام یک کتابی که اخیراً خواندم ، "مردی که خورشید را دوست داشت" بود.

زندگینامه "ونسان وانگوگ" ، نقاش بزرگ و صاحب سبک "اکسپرسیونیست" ...

نقاشی که در زمان حیاتش به دیوانگی بیشتر شهره بود تا نقاش ...

دیوانگی که تنهائی را هم سایه ی او کرده بود ...

جالب است که بسیاری از انسانهای بزرگی که امروزه به ارزش خدماتشان پی برده ایم ، یک دوره دیوانگی را

پشت سر گذاشته اند ...!!!

دیوانگی که اگر در محکمه عادلانه عقل محاکمه می شد ... تبرئه می شد ...!!!

و این دیوانگی ها ، جرأت می خواهد ...

که خود را از بسیاری چهارچوب ها و لزومات به ظاهر عقلانی رها کنی ...

و ... دیوانگی کنی ...

که این دیوانگی ، عین عقلانیت است ...

این ها جرأت می خواهد ...!!!

« بیمار بودن ، در بازوان خداوند جای داشتن ، و در ایام بیماری به اندیشه ها و امیدهایی دست یافتن که در اوقات عادی

برما ناشناخته اند... آری ، سپس قدرت ایمان و رشد اعتماد را حس کردن ... بد چیزی نیست.»               وانگوگ

 

ریزنوشت : ونسان وانگوگ ، نقاش هلندی  که در سن ۲۷سالگی نقاشی را شروع کرد ، و  طی ۱۰ سال به چنان نابغه

ای تبدیل شد که بیش از هزار تابلو  و تعداد زیادی طرح واره از خود به جای گذاشت. او در زمان حیاتش تنها توانست ۱ تابلو

از نقاشی هایش را بفروشد....!!!

راز بگشا        link        جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا


مهلک...

حداقل برای چیزی که اصلاً حسرتش را نمی خورم ، شیشه سیانور های معروف بود که هیچ وقت نتوانستم

خودم را جای به دام افتادگانش ببینم ...!!!

تصور کنید ... مرگ با سیانور و سپس اطاله* شدن ... مساویست با: مرگ با اعمال شاق...

رنج آور است ...

حشره های بیچاره ... مرا ببخشید ...!!!

هر چند هیچ وقت خودم را نمی بخشم از بلایی که سر یک ملخ آکریدای بیچاره آوردم ...:

اطاله کردنش در حالی که زنده بود ...

ولی به تمام مقدسات عالم سوگند که فکر می کردم سیانور دیگر کارش را تمام کرده ...

و بعد از اتمام کار اطاله با دست و پا زدن های حشره مواجه شدم ... کاری از دستم بر نمی آمد جز اینکه

اسپری حشره کش را روی زبان بسته خالی کنم تا زجر کش نشود ...

هیچ وقت خودم را نمی بخشم...

بدی اش این بود که این کارها اجبار بود ... نه اختیار ... و هیچ ربطی هم به این که قسی القلب هستم یا نه

نداشت ...!!!!

* یک چیزی شبیه « به چهار میخ کشیدن » ... که البته به جای میخ از سوزن ته گرد استفاده می شد...

 

ریز نوشت ۱: اولین باری که یک ملخ زنده را توی دست هایم گرفتم ، آخرین بار بود ...!!!

ریز نوشت ۲: این جمعه ها، شاید آخرین جمعه های من در سرزمین پدری ام باشد...!!!

 

راز بگشا        link        جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا


راوی تنهائی ها...

راوی تنهائی ها... لب باز کن ... سخن بگو ...

اینجا تنهائی بیداد می کند ...

غربت در میان انبوه کالبدهای افسون شده فریاد می زند ...

راوی تنهائی ها...  لب باز کن ... سخن بگو ...

حکایت این خاک و این دیار مانده در ذهن کودکی ... حکایت غریبیست ...

سالهای دور این موطن پدری ... این زادگاه  آبا و اجدادی ...

حکایت از اَبطال آرام گرفته در مزار سینه ها دارد ...

هوای دمیدنی نیست برای بازدم خستگی ها ...

اینجا هوا ... هوای مه گرفته ی تزویر و سر در گمیست ...

مرگ ... هم سایه ی دور و هولناک قلب های آهنین شده ...

افسوس که دیروز این دیار به امروزش نمی رسد ...!!!

راوی تنهائی ها ... لب باز کن ...سخن بگو ...

این زخم کهنه را مرهمی باید ...!

س خ ن ب گ و ...

 

راز بگشا        link        جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا


بايگانی...

این روزها همه اش سعی می کنم... یک چیز هایی را به خاطر بسپرم...

برای روزهائی که دیگر نیستم..

که اگر دلتنگ شدم به بایگانی ذهنم مراجعه کنم...

همه چیز برایم جالب می شود...این روزها

مثل همین راهی که ۴ سال رفتیم و برگشتیم... اتوبوس ها که هی پر و خالی می شوند...

تک زنگ...خیابان مهدوی...

نرده های کوچه مشکی تا سعدی شمالی...

انقلاب...

استقلال...

پارک ارم....

ایستگاه بارانی...

من...مریم...

محدوده ی بهشت...ذکر همیشگی... یادمان هست که به یاد هم بیاوریم...

خستگی....

خنده...خنده...خنده...

رفیق...تا پایان راه...باز هم...من...مریم...

کوچه ی گیاهپزشکی...

کلاس ۴...

خط خطی های زیرکانه...

باغ سیب...

نیمکت سنگی...

کاخ سفید*...

بوفه...سلف.....

وعده گاه آسمانی...

شب ...دانشگاه... سرویس ۳۰/۷

دویدن ها دنبال سرویس...

نفس های بریده...بریده...خنده...خنده...خنده...

دانشگاه... شهر...

من...مریم...

خنده...خنده...

این همه و خیلی چیز های به یاد ماندنی دیگر...

این روزها مرا به فکر کردن وا می دارند...

* ساختمان مرکزی آموزش کل دانشگاه ما به کاخ سفید معروفه.

 

ریز نوشت۱ : این ۷ روز پایانی را شمرده ... شمرده بشمار...!!!

ریز نوشت۲ : برای تو که سخت باشد ، برای من ترینش را هم اضافه کن...مهتابترینم

ریز نوشت ۳ : تصمیم گرفته بودم دیگر آرزوی محال نکنم، ولی این بار را هم فرصتی...!

راز بگشا        link        جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا