همراز

همراز
محرم راز...

بعضی وقت ها ... بعضی راز ها ... در دل سنگینی می کنند ...

و در دالان های پیچ در پچ مغز هی گره می خورند و مغز را به آشوب می کشند ...

بعضی وقت ها ... بعضی راز ها ... راز می شوند که تو آنها را با ساز دلت بنوازیشان ...

بنوازی تا اهل راز خود بشنوند و با نوای ساز، رقص کنان محرم راز شوند ...

و تو فقط می نوازی ...

کار تو فقط نواختن است ... و کوک کردن این ساز به دست دل است و دل به دست ...

و تو فقط می نوازی ...

کار تو فقط نواختن است ...

ن و ا خ ت ن ...

.

پس رازبان، بنواز تا محرم شوند آنان که باید ...!!!

راز بگشا        link        چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦ - زهرا


رها...

آنقدَر می روم ... می دوم ...

که دیگر این سیاره خاکی دستش به من نرسد ...

هر چه دور تر ... و دیر تر ...

می روم ...

و این تارهای خاک خورده ام را به دست باد می سپارم ...

به دست باد که همه چیز را در زوزه های سردش گم می کند ...

به دست باد می سپارم تا این سیه چهره ی روزگار خسته شود از به دنبال همچون منی دویدون ...

و رهایم کند در آرامگاهی که خستگی تمام این دویدن ها را از چهره ام می زداید ...

رهایم کند ...

رها ...

راز بگشا        link        جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ - زهرا