همراز

همراز
تمرین رفتنت

قرآن

آب

و رقص گلبرگهای سفید یاس

انگار برای رفتنت همه چیز آماده است

.

.

بوی خاک نم خورده و یاس

و

تو که دور می شوی!

 

 

 

راز بگشا        link        جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ - زهرا


ستاره ی من سُها

ستاره ی من "سُها"

در آرزوی "زهره" شدن

که هر شب سو سو زنان با اشک رَشکین خود می سوزد و خاموش می شود!

ترس این دارد که شبی او را رها کنم و سراغ "زهره" روم

و من ترس این دارم که شبی دیگر از "سُها" خبری نیابم

و او خاموش شود! 

 

هیچ نمی داند که من مسحور شعله های "زهره" نیستم.

من "سُها" را برای سوسو زدنش دوست دارم!

 

 

 

راز بگشا        link        جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - زهرا


آرزوها

پسرک گل فروش 

نرگس های زیبایت را به چند می فروشی؟!

تو در حسرت اسکناس های رنگارنگی که مچاله کنی میان انگشتانت

و من در آرزوی اینکه ای کاش تمامی آن نرگس ها برای لحظه ای در آغوشم مستم می کرد

افسوس که آرزوی تو و آرزوی من میان این کاغذ های کثیف گم می شود!

پسرک گل فروش

تو را به جان نرگس ها آرزوهایم را ارزان نفروش!

 

راز بگشا        link        جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - زهرا