همراز

همراز
تهِ تهِ دوست داشتنم

 

 

و توئی که انگار می مانی ... می نشینی میان این همه بودن و نبودن های من؛میان تمام خط

خطی های گفته هایم!

.

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم/و مرا صدفی که مرواریدم تویی/و خود را

اندامی که روحت منم/و مرا سینه ای که دلم تویی/و خود را معبدی که راهبش منم/و مرا قلبی

که عشقش تویی*

.

ولی انگار باز هم جا می مانی درون همان چند نقطه ی همیشگی ام... کنار همان گفته های

بی توام.

و چه خوش می نشینی در همان تهِ تهِ دوست داشتنم.

 

*دکتر علی شریعتی

 

 

راز بگشا        link        پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ - زهرا


م.ن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها نمیدانم هایم می پیچد درون خاکی سینه ام و انگار خفه ام می کند مثل ...

و هر روز غروب می کشاندم به سوی خیابانی که می گذرم از آن و میرسم به سراشیبی خاکی

و سرازیر می شوم و خاک می شوم انگار زیر پاهایم

و می روم و می دوم به سوی چراغی که سبزیش به آسمان هم می رسد.

انگار این جاده یک  طرفه است که برایم رفتنی می ماند و بازگشتنی که انگار می کنم همان

رفتن است.

صفا و مروه!

که من فقط به صفایش دل خوش کرده ام و برای رسیدن به مروه فقط برق سبزی چراغی دیگر

در سمت دیگرم خیره ام می کند.

به یاد می آورم آن روزهائی که به شماره افتادند که گلاب بیاورم برایتان و این روزها که می آیم

تا گلاب ببرم از نزدتان!

صدای موذن که می پیچد در گوش هایم انگار که سرم به سینه اش عادت کرده باشد ناخودآگاه

می کشاندم به سوی تپش قلبی که می تپد و من میان واژه های آسمانی موذن جان می گیرم

با هر تپشش.

آسمان سبزُ و زمین سبزُ و هوا سبز و تو سبز. حتی ارغوانی ترین رنگ ها هم به اینجا که می

رسند رنگ می بازند و به رنگ تو در می آیند.

می نشینم کنار کودکی که برای کودکانه هایش سینه ی تو را انتخاب کرده است.

با هر لی لی اش انگار تاب می دهی تمام مرا میان این همه  فرود و فراز. لبخند من به

بازیگوشی دخترک همچو افسوسی که میان این روزهایم می نشیند میان چشمانم جای می

گیرد.

دخترک با ترسی شبیه شیطنت می آید روی سینه ات بالا و پائین می پرد.

و من انگار که باید لبخند بزنم به این همه کودکی ناب وجودم.

که بالا و پائین می پرد. بدون "من"

 

 

راز بگشا        link        چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ - زهرا


عطر سیب

و این روز ها که مدام در گوش هایم می خوانی

از ابراهیم

از اسماعیل

...قال یبنیّ اِنّی اَری فی المنام اَنّی اَذبحکَ فانظر ماذا تَری قال یابتِ افعل ما تؤمر ستجدنی اِن

شاءالله من الصبرین ١٠٢/صافات

فلمّا اَسلَمنا و تلّه للجبین/ ١٠٣

و ندَینه اَن یابراهیم/ ١٠۴

قد صدّقت الرّؤیا انّا کذلک نجزی المحسنین/ ١٠۵

اِنّ هذا لهو البلؤا المبین/ ١٠۶

و فدَینه بذبح عظیم/ ١٠٧

 .

و من به جای کدامشان باید بنشینم؟!

ابراهیم؟ اسماعیل؟

قبولم کن که تا امروزم همه روزه اش آزموده ای مرا " اِنّ هذا لهو البلؤا المبین "

شاید هنوز هم دل به رضای تو نداده ام که تردید می کنی!

ولی خوش خیالیست اگر فکر کنی ... ادای رضایتمندی را که در می آورم به خیال اینکه رضا

شوم!

این روزها یکی از بهترین جاهای دنیایم مروارید های چشم هایم را به سنگ مرمر سینه اش می

پذیرد.

خوب میدانی کجا را می گویم... چون هربار که کنارش می نشینم تو هم می آیی و آرام کنارمان

می نشینی.

و او گوش میشود و من اشکُ و تو شاهد.

ترس اینکه به عقوبت گناهم از رحمتت بی نصیب بمانم دست هایم را روی مرر سفید میلرزاند

ولی باز خنکای سنگی به نرمی گلبرگ های گل سرخ قلبم را آرام می کند که :"الرحمن الرحیم"

توئی که شاهدی

توئی که علیمی

توئی که بصیری

و در این گوشه ی خلقت عظیم تو کوچکترینی به انتظار رحمت تو چشم به راه است ...

"یامسبب الاسباب"

.

.

ساقی توئی

                افرغ ...

                      افرغ علینا صبراً

 

 

.

 

اگر آمدید و عطر سیب به مشامتان رسید ، دعایم کنید.

 

 

 

راز بگشا        link        شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ - زهرا