خانه شکوفه های نرگس... - همراز

همراز
خانه شکوفه های نرگس...

خانه شکوفه های نرگس....

پر از شکوفه هایی که بی آنکه طعم به بار نشستن را چشیده باشند ، با یک سرمای زود رس، پژمردگی را به 

سختی تجربه می کنند....

خانه ای که آرزوهای زیبای شکوفه هایش زیر باران اشک خفه شده است...

و دست روزگار چه بد سیلیی بر صورت های زیبا یشان نواخته ..........

و من ....

وقتی که وارد جمع به ظاهر شادشان می شوم ...از لا به لای این همه خنده های کودکی.... صدای دردناک

شکستن را می شنوم...

و قطره ها را برای باریدن صبر می کنم.......

آه....

یگانه ... دخترکی معصوم که دندان های شیری اش تازه افتاده....

وقتی برای اولین بار وارد جمع شکوفه های دیگر شد.... هیچ وقت صدای گریه هایش را از یاد نمی برم... که با

هق ..هق... آرزوی آغوش مادر را فریاد می کشید..... و وقتی بعد از مدتی برادر کوچکش را دید از خوشحالی

اشک امانش نمی داد.....

سمیرا ... به سن تکلیف رسیدنش را بدون این که مادر چادر سفیدش را بر سرش کند... جشن گرفت....

آرزو ... در آرزوی بزرگ شدن...همچون من....

محیا... گرمای آغوش مادر را در آغوش همه جستجو می کند...

و... خنده...خنده...خنده.....

خنده هایی که در پشت غبار غم بی رنگ است........

و اشک...

اشک هایی که هر قطره اش در جستجوی دستی مهربان که گونه هایشان را نوازش کند....

تا به حال ناز کردن دختر بچه ها را برای پدر دیده اید؟؟؟!!!

و چه خریدنی می شود این ناز که ....

ولی من در خانه شکوفه های نرگس هیچ شکوفه ای را ندیدم که پدری نازش را خریدار باشد.....

چشم هایی معصوم تر از گلبرگ های گل نرگس....که سایه ی شوم ترس را دنبال می کنند...

و دست هایی کوچک که وقتی لا به لای انگشتانم  گرمشان می کنم....سرمای غالب تنهایی در استخوان

هایم رسوخ می کند...

و همه چیز را گم می کنم در کودکی ام....

کودکی که بی هیچ ترسی از فردا به امروز رسید..... هنوز هم صدای خنده هایش را در دل می خندم....

و من آه می کشم این همه لرزش قلب های کوچکی را که در لبه ی تیز زندگی راه می روند و امروز را بدون

فردا تمام می کنند........فردا...

و فقط صدای خنده هاست که آرام می کند این قلب های  بی تاب را...

یگانه ... زینب...آرزو...سمیرا...

خنده...خنده...خنده...خنده...

و من هم از این همه خنده که آشیان دلتنگیشان را پر کرده است..... می خندم....

می خندم به آنچه به آن امید دارم.... به فردایی که در پس این ابر های سیاه در انتظار نشسته است .... به

فردایی که شکوفه ها را از دست تند باد روزگار برهاند....

کاش همه چیز مثل یک کابوس که تمام می شود.......... تمام می شد......

ریز نوشت : برای  امروز و فردای  کودکان معصوم خانه شکوفه های نرگس ، دعا کنید....

راز بگشا        link        جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ - زهرا