بايگانی... - همراز

همراز
بايگانی...

این روزها همه اش سعی می کنم... یک چیز هایی را به خاطر بسپرم...

برای روزهائی که دیگر نیستم..

که اگر دلتنگ شدم به بایگانی ذهنم مراجعه کنم...

همه چیز برایم جالب می شود...این روزها

مثل همین راهی که ۴ سال رفتیم و برگشتیم... اتوبوس ها که هی پر و خالی می شوند...

تک زنگ...خیابان مهدوی...

نرده های کوچه مشکی تا سعدی شمالی...

انقلاب...

استقلال...

پارک ارم....

ایستگاه بارانی...

من...مریم...

محدوده ی بهشت...ذکر همیشگی... یادمان هست که به یاد هم بیاوریم...

خستگی....

خنده...خنده...خنده...

رفیق...تا پایان راه...باز هم...من...مریم...

کوچه ی گیاهپزشکی...

کلاس ۴...

خط خطی های زیرکانه...

باغ سیب...

نیمکت سنگی...

کاخ سفید*...

بوفه...سلف.....

وعده گاه آسمانی...

شب ...دانشگاه... سرویس ۳۰/۷

دویدن ها دنبال سرویس...

نفس های بریده...بریده...خنده...خنده...خنده...

دانشگاه... شهر...

من...مریم...

خنده...خنده...

این همه و خیلی چیز های به یاد ماندنی دیگر...

این روزها مرا به فکر کردن وا می دارند...

* ساختمان مرکزی آموزش کل دانشگاه ما به کاخ سفید معروفه.

 

ریز نوشت۱ : این ۷ روز پایانی را شمرده ... شمرده بشمار...!!!

ریز نوشت۲ : برای تو که سخت باشد ، برای من ترینش را هم اضافه کن...مهتابترینم

ریز نوشت ۳ : تصمیم گرفته بودم دیگر آرزوی محال نکنم، ولی این بار را هم فرصتی...!

راز بگشا        link        جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا