مهلک... - همراز

همراز
مهلک...

حداقل برای چیزی که اصلاً حسرتش را نمی خورم ، شیشه سیانور های معروف بود که هیچ وقت نتوانستم

خودم را جای به دام افتادگانش ببینم ...!!!

تصور کنید ... مرگ با سیانور و سپس اطاله* شدن ... مساویست با: مرگ با اعمال شاق...

رنج آور است ...

حشره های بیچاره ... مرا ببخشید ...!!!

هر چند هیچ وقت خودم را نمی بخشم از بلایی که سر یک ملخ آکریدای بیچاره آوردم ...:

اطاله کردنش در حالی که زنده بود ...

ولی به تمام مقدسات عالم سوگند که فکر می کردم سیانور دیگر کارش را تمام کرده ...

و بعد از اتمام کار اطاله با دست و پا زدن های حشره مواجه شدم ... کاری از دستم بر نمی آمد جز اینکه

اسپری حشره کش را روی زبان بسته خالی کنم تا زجر کش نشود ...

هیچ وقت خودم را نمی بخشم...

بدی اش این بود که این کارها اجبار بود ... نه اختیار ... و هیچ ربطی هم به این که قسی القلب هستم یا نه

نداشت ...!!!!

* یک چیزی شبیه « به چهار میخ کشیدن » ... که البته به جای میخ از سوزن ته گرد استفاده می شد...

 

ریز نوشت ۱: اولین باری که یک ملخ زنده را توی دست هایم گرفتم ، آخرین بار بود ...!!!

ریز نوشت ۲: این جمعه ها، شاید آخرین جمعه های من در سرزمین پدری ام باشد...!!!

 

راز بگشا        link        جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ - زهرا