رها... - همراز

همراز
رها...

آنقدَر می روم ... می دوم ...

که دیگر این سیاره خاکی دستش به من نرسد ...

هر چه دور تر ... و دیر تر ...

می روم ...

و این تارهای خاک خورده ام را به دست باد می سپارم ...

به دست باد که همه چیز را در زوزه های سردش گم می کند ...

به دست باد می سپارم تا این سیه چهره ی روزگار خسته شود از به دنبال همچون منی دویدون ...

و رهایم کند در آرامگاهی که خستگی تمام این دویدن ها را از چهره ام می زداید ...

رهایم کند ...

رها ...

راز بگشا        link        جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ - زهرا