خيره... - همراز

همراز
خيره...

می گفت:" کاش می دانستم که مردمک چشمانت چه رنگی دارد "

سکوت این همه سیاهی در چشمانت...

مرا از خیره شدن در آن ها وا می دارد.....

کاش پلک هایت را بر هم می دوختی...که هوس این سیاهی مرا به جنون نکشد.....!!!

و می نشستی کنار آسمان مه گرفته ی شهر و خیره می شدم بر آسمان قفل شده ی دیدگانت....

آنوقت هر چه رنگ بود در آسمانت می پاشیدم...

بی هیچ ترسی از خیره شدن در عمق نگاهت...

و شب را به سوی بی سوی چشمانت پیوند میزدم.....

 

می گفت:" کاش هیچ وقت چشمانت را نمی گشودی...."

و می شدی نابینا از همه ی دیدن های فریبنده...

فریبنده های پست که مرگ روشنائی را در پس ظاهر زیباشان به انتظار نشسته اند....

و تو را بی رمق از رها شدن از دام این فتنه ها می کنند...

کاش این همه نور ، سیاهی معصومانه ی چشمانت را رنگی دروغین نمی داد....

 

می گفت:" کاش می ماندی در همان چهارچوب منظره آسمان......"

کاش از قاب چشمان پنجره بیرون نمی شدی...

و رونمای حریر زمین را می کشیدی بر پهنای صورتت...

تا افسون شوند چشمان دریده ی ستارگان چشمک زن...

کاش شعله این چراغ های افسونگر را در رؤیای پری سای مهتاب خاموش می کردی....

و رخت می بستی از همه ی سیا هی های دروغین ...

از همه چشم های هیز فتنه انگیز...

و می شدی نابینا.......

 

می گفت:" کاش می دانستم که مردمک چشمانت چه رنگی دارد...!!!"

راز بگشا        link        جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦ - زهرا