شمعدانی ها... - همراز

همراز
شمعدانی ها...

 

به سختی نشست کنار شمعدانی ها...همیشه وقتی به خانه می آمد اول سراغ آنها را می گرفت...

شروع کرد به آب دادنشان...طولی نکشید که شمع دانی ها در خیسی چشمانش غوطه ور شدند....

چشمانش را آرام بست....

.

.

به سختی پلک هایش را باز کرد...

انگار همه جا را مه گرفته بود....چیزی را به یاد نمی آورد..

لحظه ای به خود آمد...صدای سوت خمپاره را به خاطر آورد...

تنش داغ بود....صدای موج انفجار مغزش را به آشوب می کشید....

می خواست حرکت کند ...اما احساس سنگینی شدیدی می کرد....

کم کم غبار دود محو شد....

چشمش به پاهایش افتاد....!!!

هنوز داغ بود...هیچ دردی احساس نمی کرد....خمپاره وسط پاهایش جا گرفته بود....!!

یک دستش را روی زمین تکیه داد و با دست دیگرش...آرام آرام پاهای خون آلودش را لمس کرد....

چهره اش آرام بود و مطمئن....

پای چپ به موئی بند بود...و پای راست هم انگار حال و روز خوشی نداشت....

ناگهان متوجه نارنجک های دور کمرش شد....

کوله پشتی اش و گلوله های آر پی جی...... همه سالم بودند....!!!

الله اکبر.....

لبخندی روی لب هایش نشست....

حواسش جمع جمع بود....

فانوسخه را از دور کمرش باز کرد....

کوله پشتی اش را کناری گذاشت....

.

.

صدای موج انفجار هنوز هم به قوت خود باقی بود....!!!

کم کم صدای بچه ها نزدیک می شد....:

مهدی نزدیک شد و با دیدن وضعیت او با دو دست بر سرش زد...

_نصرالله جان توئی..؟!!!

و شروع کرد به گریه کردن....._بعدها او هم به شهادت رسید_

 

نصرالله چهره اش در هم رفت و با ناراحتی گفت:

"چرا روحیه ات را باختی....؟!...اینجا میدان جنگه....حلوا خیرات نمی کنند که...!!! "

ولی با خود می گفت: "خوب حق دارد هنوز یک ماه هم از شروع جنگ نگذشته.... این صحنه ها برایمان تازگی

دارد....!!! "

شروع کرد به دلداری دادنش.....!!!

یکی یکی از محل انفجار باخبر می شدند و سراسیمه خود را می رساندند....و بهت زده خیره در پاهای خون

آلود ....

.

.

ناگهان یک چیزی مثل برق توی ذهنش جرقه زد....

سید محمود....!!!

یادش آمد که قبل از انفجار او داشت نزدیک می شد که صدای سوت خمپاره او را متوقف کرد....

یا خدا....!!!

شروع کرد به صدا کردن سید محمود....

.

.

بچه ها دوره اش کردند و  سوار بر وانت بار...!!! به سمت اهواز حرکت کردند....

هر چه از سید محمود می پرسید....

جواب قانع کننده ای نمی شنید...

تا اینکه یکی گفت: پر کشید......!!!

آری پر کشید...با یک ترکش کوچک که توی قلبش جا گرفته بود.....!!!

الله اکبر....

تمام لحظات گذشته در ذهنش تکرار می شد...

نارنجک ها و گلوله آر پی جی....که سالم مانده بودند....!!!

و ترکشی که ...

.

.

چشمانش را آرام باز کرد....

صدای موج انفجار هنوز به قوت خود باقی بود...

لبخندی روی لب هایش نشست....

شمعدانی ها دیگر سیراب شده بودند....

.

.

.

ریز نوشت : ۲۷ مهر ماه روز پر گرفتن سید محمود بود ... روحش را با فاتحه ای شاد تر کنیم...

 

 

راز بگشا        link        جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦ - زهرا