قصه من و تو... - همراز

همراز
قصه من و تو...

همیشه حواست جمع جمع است....

همیشه وقتی تو را می خوانم.... هستی....

همیشه وقتی صدایت می کنم .... برایم بلند می شوی.....

و می آیی نزدیک..... و زانوانم را که از شدت بی ثباتی کرخت شده است حرکت می دهی.....

چه دردی می کشم ....وقتی صدای غضروف های پیر شده ام را از لا به لای این همه تزویر می شنوم....

سر که بلند می کنم ، می بینم.....

تو هنوز هم کنار منی .....

و من.... بلند بلند تو را می خوانم....

ان الله مولکم نعم المولی و نعم النصیر....

و تو.... آرام آرام نوازشم می کنی....

و من..........

و تو..........

چه قصه ی زیباییست.....

قصه ی من و تو.......

و من ....بلند بلند تو را می خوانم....

و تو .... آرام آرام نوازشم می کنی....

و من......

و تو......

ریز نوشت : این دعوت نامه ما هم که هنوز مهر تآیید نخورده.....دلم شور می زند......که مرا نخواهد.......دعا کنید که دلش برایم تنگ شده باشد.......

راز بگشا        link        جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا