ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود - همراز

همراز
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

امشب، دلم گرفت

شاید از عذاب وجدان اولین گناه در مقابل چشمان تو!

راستی اولین گناه من چه بود؟!

کاش همان موقع عدل تو را می دیدم تا امروز گستاخ نمی شدم

دلم گرفت از فکری که شاید هر لحظه داشت قوت می گرفت در ذهنم 

دلم گرفت از اینکه چقدر این روزها بهانه گیر شده ام!

از اینکه نکند تمام اشکهای دانه دانه ام کویر وجودم را نمکزاری بیش نکند!

دلم گرفت از این همه قدم هائی که برای دور شدن از تو برداشته ام

دلم گرفت که چرا این روزها بوی سبزه و گندم بهاری ام نمی کند؟!

چرا این روزها با خم رنگرزی ِ "خود" تو را رنگ می کنم؟!

امروز که در مقابل تو دستان پر از نیازم را قایم می کنم 

دلم گرفت به یاد اولین چادر سپیدم

به یاد اولین اشکی که در مقابل تو  ریختم

و به یاد اولین سجده ام بر خاک

به یاد اولین عروسکی که با من در اولین قدم های عشق ورزیدن همراه شد

این روزها انگار دستانم از دستان تو خالیست!

وگرنه امروز!!!

امروز که برای برگشتن و دور شدن لحظه ای تو را کنار زدم!

لحظه ای جایت را خالی دیدم

کجا رهایت کردم؟!

در قنوتی که دست نیازم به ظاهر به سویت بود ؟!

در رکوعی که تسبیح تو را می گفتم؟!

و یا در سجده ای که  انگار می کردم تمام نمازم در آن جاریست؟!

کجا رهایت کردم؟!

گستاخی ام را می بینی؟!

برای ویران کردنم آماده ی آماده بودم 

ولی انگار هر چه برای خراب کردن آماده کرده بودم تو برایم می ساختی دوباره!

و دلم گرفت برای لحظه ای که ۴۱ بار خواندی برایم که تکرار کنم:

 "...فنادی فی الظلمت ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظلمین" 

امشب، دلم گرفت!

 

راز بگشا        link        جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ - زهرا