عطر سیب - همراز

همراز
عطر سیب

و این روز ها که مدام در گوش هایم می خوانی

از ابراهیم

از اسماعیل

...قال یبنیّ اِنّی اَری فی المنام اَنّی اَذبحکَ فانظر ماذا تَری قال یابتِ افعل ما تؤمر ستجدنی اِن

شاءالله من الصبرین ١٠٢/صافات

فلمّا اَسلَمنا و تلّه للجبین/ ١٠٣

و ندَینه اَن یابراهیم/ ١٠۴

قد صدّقت الرّؤیا انّا کذلک نجزی المحسنین/ ١٠۵

اِنّ هذا لهو البلؤا المبین/ ١٠۶

و فدَینه بذبح عظیم/ ١٠٧

 .

و من به جای کدامشان باید بنشینم؟!

ابراهیم؟ اسماعیل؟

قبولم کن که تا امروزم همه روزه اش آزموده ای مرا " اِنّ هذا لهو البلؤا المبین "

شاید هنوز هم دل به رضای تو نداده ام که تردید می کنی!

ولی خوش خیالیست اگر فکر کنی ... ادای رضایتمندی را که در می آورم به خیال اینکه رضا

شوم!

این روزها یکی از بهترین جاهای دنیایم مروارید های چشم هایم را به سنگ مرمر سینه اش می

پذیرد.

خوب میدانی کجا را می گویم... چون هربار که کنارش می نشینم تو هم می آیی و آرام کنارمان

می نشینی.

و او گوش میشود و من اشکُ و تو شاهد.

ترس اینکه به عقوبت گناهم از رحمتت بی نصیب بمانم دست هایم را روی مرر سفید میلرزاند

ولی باز خنکای سنگی به نرمی گلبرگ های گل سرخ قلبم را آرام می کند که :"الرحمن الرحیم"

توئی که شاهدی

توئی که علیمی

توئی که بصیری

و در این گوشه ی خلقت عظیم تو کوچکترینی به انتظار رحمت تو چشم به راه است ...

"یامسبب الاسباب"

.

.

ساقی توئی

                افرغ ...

                      افرغ علینا صبراً

 

 

.

 

اگر آمدید و عطر سیب به مشامتان رسید ، دعایم کنید.

 

 

 

راز بگشا        link        شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ - زهرا