م.ن - همراز

همراز
م.ن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها نمیدانم هایم می پیچد درون خاکی سینه ام و انگار خفه ام می کند مثل ...

و هر روز غروب می کشاندم به سوی خیابانی که می گذرم از آن و میرسم به سراشیبی خاکی

و سرازیر می شوم و خاک می شوم انگار زیر پاهایم

و می روم و می دوم به سوی چراغی که سبزیش به آسمان هم می رسد.

انگار این جاده یک  طرفه است که برایم رفتنی می ماند و بازگشتنی که انگار می کنم همان

رفتن است.

صفا و مروه!

که من فقط به صفایش دل خوش کرده ام و برای رسیدن به مروه فقط برق سبزی چراغی دیگر

در سمت دیگرم خیره ام می کند.

به یاد می آورم آن روزهائی که به شماره افتادند که گلاب بیاورم برایتان و این روزها که می آیم

تا گلاب ببرم از نزدتان!

صدای موذن که می پیچد در گوش هایم انگار که سرم به سینه اش عادت کرده باشد ناخودآگاه

می کشاندم به سوی تپش قلبی که می تپد و من میان واژه های آسمانی موذن جان می گیرم

با هر تپشش.

آسمان سبزُ و زمین سبزُ و هوا سبز و تو سبز. حتی ارغوانی ترین رنگ ها هم به اینجا که می

رسند رنگ می بازند و به رنگ تو در می آیند.

می نشینم کنار کودکی که برای کودکانه هایش سینه ی تو را انتخاب کرده است.

با هر لی لی اش انگار تاب می دهی تمام مرا میان این همه  فرود و فراز. لبخند من به

بازیگوشی دخترک همچو افسوسی که میان این روزهایم می نشیند میان چشمانم جای می

گیرد.

دخترک با ترسی شبیه شیطنت می آید روی سینه ات بالا و پائین می پرد.

و من انگار که باید لبخند بزنم به این همه کودکی ناب وجودم.

که بالا و پائین می پرد. بدون "من"

 

 

راز بگشا        link        چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ - زهرا