اين روزها... - همراز

همراز
اين روزها...

    

همچون غنچه ای به امید جامه از تن دریدن .....

و همچون ابری پر از هوس باریدن......

نگاهی منتظر که در نقطه ای خیره مانده است...

خیره...

خیره...

این روز ها چه قدر نقاط خیره شده ام فراوانند....

چه قدر انتظار بهار مضطربم می کند.....

دیشب به سراغ شمع های خاموشم رفتم.....

هیچ یادم نبود که مدت هاست به شعله شمعی خیره نشده ام......

هیچ حواسم نبود که مدت هاست با شمع سوختن را فراموش کرده ام......

هیچ یادم نبود......

.

.

و دیروز به حال خرمالوهای باغچه غبطه خوردم.....!!!

راستی چرا درخت خرمالوی حیاطمان اینقدر استقامت نشان می دهد...؟!

هنوز  تک خرمالوهای کال و نرسیده اش  به امید بهار روی شاخه ها نشسته اند...

و هر روز که به بهار نزدیک تر می شویم.....میوه هایش پیر و سیاه و چروکیده تر می شوند.....

به امید بهار؟!

خرمالو که بهار نمی بیند.....پس این همه استقامت؟!

.

.

این روزهایم پر شده است از :

نرگس های خشک شده در گلدان ......

صدای چک...چک باران...

حجم انبوه کتاب های نخوانده....

و من که .... هستم...

هوا هم که می گیرد....دلم می لرزد از این همه ابرهای خاکستری....

پشت شیشه پنجره....

هی...خدا...خدا می کنم که ای کاش ببارد.....ببارد

نمی دانم ....

.

.

این روز هایم پر شده است از :

انتظار...

انتظار...

انتظار...

راز بگشا        link        پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ - زهرا