م.ن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها نمیدانم هایم می پیچد درون خاکی سینه ام و انگار خفه ام می کند مثل ...

و هر روز غروب می کشاندم به سوی خیابانی که می گذرم از آن و میرسم به سراشیبی خاکی

و سرازیر می شوم و خاک می شوم انگار زیر پاهایم

و می روم و می دوم به سوی چراغی که سبزیش به آسمان هم می رسد.

انگار این جاده یک  طرفه است که برایم رفتنی می ماند و بازگشتنی که انگار می کنم همان

رفتن است.

صفا و مروه!

که من فقط به صفایش دل خوش کرده ام و برای رسیدن به مروه فقط برق سبزی چراغی دیگر

در سمت دیگرم خیره ام می کند.

به یاد می آورم آن روزهائی که به شماره افتادند که گلاب بیاورم برایتان و این روزها که می آیم

تا گلاب ببرم از نزدتان!

صدای موذن که می پیچد در گوش هایم انگار که سرم به سینه اش عادت کرده باشد ناخودآگاه

می کشاندم به سوی تپش قلبی که می تپد و من میان واژه های آسمانی موذن جان می گیرم

با هر تپشش.

آسمان سبزُ و زمین سبزُ و هوا سبز و تو سبز. حتی ارغوانی ترین رنگ ها هم به اینجا که می

رسند رنگ می بازند و به رنگ تو در می آیند.

می نشینم کنار کودکی که برای کودکانه هایش سینه ی تو را انتخاب کرده است.

با هر لی لی اش انگار تاب می دهی تمام مرا میان این همه  فرود و فراز. لبخند من به

بازیگوشی دخترک همچو افسوسی که میان این روزهایم می نشیند میان چشمانم جای می

گیرد.

دخترک با ترسی شبیه شیطنت می آید روی سینه ات بالا و پائین می پرد.

و من انگار که باید لبخند بزنم به این همه کودکی ناب وجودم.

که بالا و پائین می پرد. بدون "من"

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
«« روابط عمومي مسابقه ريحانه ي عشق »»

دوست بزرگوار با عرض سلام و احترام خدمت شما ، مفتخريم باستحضار برسانيم «« مسابقه فرهنگي ريحانه ي عشق »» همراه با جوايز متنوع برگزار مي گردد . لذا خدمت رسيديم تا از شما جهت شرکت در اين مسابقه دعوت بعمل آوريم . شما مي توانيد جهت کسب اطلاعات بيشتر به آدرس لينک شده مراجعه فرمائيد . ضمنا موجب امتنان ست که لوگو اين مسابقه را در وبلاگ خود قرار داده تا علاوه بر حمايت معنوي از مسابقه مذکور ، ما را در امر اطلاع رساني و هر چه با شکوه برگزار شدن اين مسابقه ياري فرمائيد . فاطمي باشيد و فاطمي بدرخشيد